کارنکارن، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات کارن کوچولو

کارن کمک بابایی شده

یه چند روزه که پام شکسته و خونه نشینم . اوایل کارن از گچ پام می ترسید و جلو نمیومد اما اروم اروم بهتر شد و الان هم به محض اینکه میخوام پاشم میره عصا رو میاره و بعدش هم دست منو میگیره و باهام میاد و جالب اینه که دائم موقع راه رفتن بهم میگه " یواش ... بابایی مواظب باش .... یواش "   ...
17 آبان 1391

کارن در دهکده آرامش

چند روز پیش با دوستامون رفتیم کنار سد و دهکده ارامش . به کارن خیلی خوش گذشت و از اونروز به بعد هر کی رو میبینه میگه " رفتم لب رودخونه سنگ انداختم تو اب بعدش اب اومد بالاااااااااااااااااااااااااا "     ...
16 آبان 1391

پسر بابا و بابا

یه مدته که برای پسرم بیشتر وقت میگذارم و باهاش بازی میکنم و حس خیلی خوبی دارم . کارن الان 22 ماه از عمرش رو پشت سر گذاشته و تو اوج شیرین زبونیشه . پسرم دیگه بطور کامل حرف میزنه و خواستشو بزبون میاره . وقتی تلفن زنگ می خوره گوشیو بر می داره و می گه سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام . عاشق کتابه و دوست داره براش بخونیم . کتاب شعر هاشو کلا حفظ شده فقط کافیه اول هر بیت شعر رو براش بخونی اونوقت می بینی چطور با شیرین زبونی بقیه شعر رو می خونه بعد از کتاب عاشق ماشینه و وقتی میریم اسباب بازی براش بخریم فقط ماشین می خواد و فکر کنم تا الان یه 20 تایی ماشین داره . دنت هم خیلی دوست داره و وقتی بهم تلفن می زنه  میگه بابایی دنت بیسکوییت...
18 مهر 1391